مقرنس ها
درست ده سالِ پيش بود ، هر سه ي ما آنجا بوديم و نازنين كه مثلِ كودكي در دستهايم گريه مي كرد – هنوز باورم نمي شود كه چگونه جانِ شيدايي اش زيرِ خاك تاب آورده است- و جايي كه مقرنس ها و اساطير بهم آميخته بود و مردي كه همزادِ من و غزاله بود...
مطلب کامل
|