زنداني دره ي يمگان (بخشي از يك رمان)
بحر الابيضم من ... بحرالابيض .. كه به باد بپيچد به دامنم ... بحرالابيضم من .. بحرالابيض!" به كجاي اين سرزمين دلبسته اي ، صفورا؟ اين شهر كه تمام سوخته است! ايستاده بود و دامنش پهناي بحرالابيض را پوشانده بود، به كدام سمت بروم ؟به كدام سو ؟ اينجا آبي ست به وسعت زمين تا چشم كار مي كند گوش تا گوش و من قطب نماي اين دريايم ... هر سو به جانبي از جهان نهاده است كه از قلب من امتداد مي يافت.. . اينجا بحر الابيض است.
مطلب کامل
|