بست نشسته ام و گلبول هايِ خونم فرار مي كنند
شرطي شده است خاطراتم
پوچ شده ام
و به حراجم گذاشته ايد .
( مردي كه رويِ پلك هايم سنگيني مي كرد...
تمام نمي شوي ، ديگر تمام نمي شوي
همه ي آينه ها يكجور نشانم مي دهند
رويِ من دري را بسته اند
و شاقولي در آب مي افتد!
دست تنها وُ پا برهنه
روز مسطح است .
بد خواب شده ام
بخشي از حافظه ام را دزديده اند
زخمي ام
و كسي نمي داند!
بر تشتي بزرگ نمك مي ريزند
روز مريض است
نبضم را گرفته اي
ومن
خاطره اي شده ام كه به رگ هايِ تو پيوسته ام!
خسته ام
ديگر اگر بر طبل هم بكوبيد در گوشِ من صدايي ندارد.
تنها ساكنِ اين خانه قرقي ِ غمگيني ست.
برگرفته از مجموعه ي " برايِ ادامه ي اين ماجرايِ پليسي قهوه اي دم كرده ام ..."