صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS رزا جمالی Rosa Jamali English   Swedish     Dutch   Italian   French   German   Bangla   Turkish   Esperanto


آخرِ بازی

(طبيعتِ بی جان!
تنها به اجزا بی دليل موجود زنده ای شبيه ام که می خواستی
تو برای ام از کيف دستی ضروری تر بودی
برگی از تقويم روزانه ام
اکسيژن هوا
و يک ليوان آب.)


مثل مومی که مدام بی شکل می شود وُ بی رنگ وُ محو
آن چه به تو تعارف شد
تکه ای من بود.
من که کم کم تقطير می شوم
آمده اند و قسمتی از من را اشغال کرده اند
دايره ی گردم غريبی می کند
اين دايره محاط دريا بود
روی گلويم کارد گذاشتند
جمله ای ناقصم
منصرفم کرده اند از هر چه هست
بگو آسمان را کيپ ببندند ، لايه ای از دوده کار ما را خراب تر می کند
سرک می کشم وُ دست تکان می دهم
نگران نيستم:
تو کم کم تبخير می شوی
.
امشب سايه ها کشيده ترند

(نمی دانم منظورم را فهميدی
يا اینکه بايد بيشتر توضيح می دادم؟
اما اين دیگر آخر بازی ست
سعی کن باور کنی!)




 

 



برگرفته از مجموعه ی" برای ادامه ی اين ماجرای پليسی قهوه ای دم کرده ام..."



نظر خوانندگان: 3 نظر