به تنگي آويخته مي مانم
آب از سرم جاري نمي شود
طبيعي ست كم كم كرخت شوم
گوش ماهيِ كله شق ،
اين آسمانِ لاف مثلِ لنگري سنگين افتاده رويِ پاهام
اين آسمانِ گيج!
ماه را جرم گيري كرده اند
سايه اي ست كه دنبالم مي آيد
و تو پابرهنه تويِ خوابم دويده اي
خب،
كيف مي كني؟
يك رگم از اين زمين جدا نيست كه لك بزنم !
به تنگي آويخته مي مانم
دلخوشِ آسماني كه روزي نهنگي بزرگ بلعيدش
و وقتي كه ديگر خيلي دير شده بود تو در خليج برايم دست تكان دادي
به تنگي آويخته مي مانم
و ساده است:
من باختم!
از مجموعه ي " براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام "..