رو به فرودگاه
حالا برآيندِ دست هايم سرزميني ست تنگ
به اندازه ي يك كفِ دست
رو به آفتابِ ليز
كه خورشيدش قهر كرده است
از دشتِ لوت ادامه داشت ، خوابي دراز كه انگشتم را جابه جا مي كرد
ميانِ دندانهايم سفت مي شد ، وزشي گنگ
گردبادي
از دشتِ شن
تا كوچه ي پشتي خانه ي من !
بريده بريده تكه هايِ صورتم را مي چسبانيد كه بخندم ؟
پرشي كوتاه به اندازه ي يك كفِ دست
درست همانقدر كه پيش بيني كرده بودي
گوري بلند
تا بلندترين شبِ سال را بخواباني
-" خواب از پلك هايِ ما كوچ كرده
بر كناره هاي حوض لنگر كشيده است
پارگيِ لب هايش را گم كرده ،
بي چاره !"
بريده بريده تكه هايِ صورتم را مي چسبانيد كه بخندم ؟
چيزي را خِرت خِرت قيچي مي كنند
تكه هاي الفبا كه افتاده رويِ خاك
حروفِ نامِ ماست؟
توي سكسكه هاي يك در ميان
ثابت وُ سفت
وسطِ خاكِ اين كوير ، پهن
نفسِ مادرم را حبس كرده بوديد؟
لايِ شن گم مي شد
جايِ پاهاش.
بريده بريده تكه هاي صورتم را مي چسبانيد كه بخندم؟
نه!...
به آخرين خيابان بر نمي گردم
يك لنگه از اين دو كفش را جا گذاشته ام كه بپوشي و دنبالم بيايي
نقشي عجيب شكل مي گيرد
رو به افق ...
به اندازه ي يك كفِ دست !
پرشي بلند كه از سه پا تجاوز مي كرد
به اندازه ي يك كفِ دست !...
برگرفته از مجموعه ي " برايِ ادامه ي اين ماجرايِ پليسي قهوه اي دم كرده ام..."