صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS رزا جمالی Rosa Jamali English   Swedish     Dutch   Italian   French   German   Bangla   Turkish   Esperanto


براي ادامه ي اين ماجرايِ پليسي قهوه اي دم كرده ام...

 

 

از دست چاقو كاري ساخته نيست

وقتي دزدي كور سرك مي كشد

از دست چاقو كاري ساخته نيست.

 

انگشتانه ها خواب بودند

وقتي از ديوارهاي خانه ي ما پريدند

ما نيز خواب بوديم.

 

                    ( از ذهن تو هم كاري ساخته نبود

                      تو فقط الفبا را بلد بودي و جدول ضرب

                     عظيم بودند

                     و تو چه طور مي توانستي جمعشان بزني... )

 

برداشت اول :

 

موهايم كمي از روسري بيرون زده بود

مي گفتند شكل ظرف ها را از بر بود آن زن

دكمه هايش ، بي قرار مي افتادند

و قلب اش به شكل 5 وارونه مي شد.

 

تو در چرخشي معكوس خواب مرا دزديده اي ؟

 

                               اولين عاشقانه ام / يادم رفت ...

                              اسم رمزت / يادت رفت...

                             اولين حرفي كه به زبان آوردم / يادم رفت...

                            حتا شناسنامه ام / يادم رفت ...

راست بگو ، تو اسم مرا دزديده اي ؟

 

 

برداشت دوم :

 

من كه به پلك هاي فراري پناهنده شدم

تمام مي كنيد؟

در اين سرزمين جواهري دفن كرده بودم

هواپيما تكه اي از زمين مرا دزديد.

 

پنجره هاي مخفي

عكس هاي آخرِ اين سرزمين اند.

 

افسوس كه مويرگ تو ، سر نخِ ما بود !

 

از دست هايم مي پرسيدي كه انكار مي كردند

حيف كه شما غايب ايد

و گرنه پاره هاي زمينم خدا نگهدار مي گويند.

 

                             ******* 

 

 

رويِ صندلي لهستاني

اشاره هاي وارونه ي تو جهان را زيرو زبر مي كند

من براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام

خسته ام

شومينه خاموش است

و جفت اين بادها كه به گوشم مي خورند ، واگير دارند

به دانه هاي تگرگ كه اعتمادي نيست

از درخت هاي دربند بپرسيد كه شريك من اند در اين ماجرا

تكه اي از حافظه ي خدا حافظي را

زير آنها دفن كرده ام.

 

من قاتلِ اين درخت ها بودم ؟

 

تاكيد مي كنم :

عصب هاي شما كال تر از اين است

و اين هواي بدلي ، سرديِ هيچ چيز را اثبات نمي كند

گناه از من است؟

يا خواب هاي من از جنسِ خونِ شما نيست؟

 

آن ها كه شبيخون زده بودند به خوابم

نمي دانستند بدلي بود ، آن خواب.

 

من مرگ ترا به صراحتِ اين صفحه ي كاغذ اعلام مي كنم

و اثرِ انگشتِ تو كه شريكِ من است در اين ماجرا

چه طور بر ملا كنم؟

 

                                 انگشتانه ها خواب بودند

                                  وقتي از ديوارهاي خانه ي ما پريدند ...

 

من كه شريك قتلم

سرنوشت ترا به حلقه هاي درخت گره زدم

خونِ تهران را به رگهايت تزريق كردم

 

                                 ( با هنده ي جگر خوار نسبتي دارد اين زن

                                   به انتقامِ خونِ شما آمده است ...)

   راوي اي كه پيش از اين خودكشي كرده بود، اين شعر را مي نويسد و در مي رود...

 

     سرنخِ ما را باد برد

     ادامه اش معلوم نيست

       ر و يِ جاپاهايش برف باريد

 

   ديگربه ندرت پيدايش مي كنند

     او كاغذهايش را فراموش كرده

      و سخت در گير است

 

                        - به خدا قسم

                          فكرم كار نمي كرد

                         دلم برايِ آن راوي تنگ شد كه مرگ مرا مي نوشت.

 

   چاره اش در خانه ي جدولي بود

    جدول اشتباه طرح شده بود.

 

  ببين اين شعر را كوتاه كرده اند

                                             كوتاهتر...

  مي گويند : بازي تمام است

               و شليك مي كنند

 

  من كه حرف آخر را گفته ام

 

   برداشت اول:

 

براي شام آماده ام

براي بازيگري اين نقش هم

گرچه دامنِ بلندم به پاشنه ي كفش هايم گير مي كند

ترا خوب به جا مي آورم !

 

برداشتِ دوم:

 

- به خاطره اي كه گم كرده ايد

اسم مرا دزديده ايد

نقش مرا خوب بازي مي كنيد

موهاي رشته به رشته ام را دستگير مي كرديد؟

 

شليك !

 

موهاي رشته به رشته ام را تعليم مي داديد...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گزارش هفتگي:

 

هفته اي يك بار خوابم را مي دزديد

شايع بود از مرزهاي خانه ي من گذشته

رويِ ديوار شلنگ مي اندازد.

 

هر چه اعتنا نمي كردم

گوشه هايش تسخيرم مي كرد

چه طور مي توانستم هويت اش را مشخص كنم ؟

از كجا ساعتِ خوابم را مي دانست؟

ولنگ و واز شلنگ مي اندازد

درست بر حياطِ خانه ي من

او كه به ناچاري به پشتِ پرده پناه برده است

در روزِ روشن

اين درخت ها هستند كه شهادت مي دهند.

 

كسي كه داخلِ خاطراتم نبود

چيزي از مهره هاي شطرنج نمي دانست

افسوس!

شما چيزي از اين عكسِ سياه و سفيد نمي دانيد

بديهي ترين ممكن نبود

ديدي چگونه به چار ميخم كشيد؟

من از آن چاهار چوب ميخي كم داشتم!

 

هفته اي سه بار از ديوارِ خانه ي من بالا مي كشد

و عينِ خيالش نيست

كه پاسبانِ خانه ي من كور است.

 

چه كرده ام مگر؟

چه طور ترا بيرون كنم از حاشيه ي حياط؟

 

به سياتيك مي مانست

و عصب هاي من.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ميان بربه سمتِ كناره اي مجهول( جنايتي كه من فاش كرده ام):

 

با كسبِ اجازه از شما

صحتِ اين علامتِ مجهول را رقم مي زنيم

جنايتي كه من فاش كرده ام

به كناره اي مجهول تبعيدم كرده اند

و تا زير زمين راهي نيست.

 

بگو ، حرف بزن ، اقراركن!

من روزي به دنيا آمدم كه تو بر كفنم دست كشيدي

سرگرميِ بالينيِ من يك دايره ي تاريك بود

گواهي ام برگي از شناسنامه ي خواهرم

نيروي گرانشِ لحظه اي را كه سنگي در آب فرو نمي رود تعيين مي كنند

بگو ، حرف بزن، اقرار كن :

جنايتي كه من فاش كرده ام !

 

 

جنايتي كه من فاش كرده ام :

 

چه خوب!

نمي دانم ساعت چهار است يا پنج

امروز پنج شنبه است يا جمعه

مهر است يا آبان

زمستان است يا پائيز

دقيقه ها ممنوع شده است

مرتكبِ قتلِ نفس شده ام

بارِ اول نيست

بارِ آخر نيست

بارِ هزارم است كه زنداني ام مي كنند

سي ثانيه وقت دارم

سايه ام سال هاست كه دنبالِ سايه ات مي آيد

تارِ عنكبوت بسته است موهام

جلبكِ لايِ انگشتهام

ديگر در مردمك هايت نگاه نمي كنم

شيري سرد را به استخوانم ريخته اي

مردمك ام را تير باران كرده اي

سي و پنج روز است كه عاشقِ جنازه ها شده ام

گرچه اين گزارشي ست فلج

چه خوب!

سينه پهلو گرفته است تخمِ چشم هام

رگ مي كند توي سينه هام

عصايي كور به دستم داده اند

و نگاه كردن به تقويم ممنوع است

چه خوب!

              جيغ هاي زني ست ، مورب و عمود ، هشتاد درجه رو به سيخي كه شيار مي كشد

              جيغ هاي زني ست مدور؛

              جيغ هاي زني ست ، چند ثانيه ، لحظه ي سقوط ، نود درجه است

              جيغ هاي زني ست و خط كش و ساعتِ ديواري ، صد و هشتاد درجه

              جيغ هاي زني ست / ساعتِ 12 نيمه شب است/ دايره كامل / سيصد و شصت درجه است.

 

هفت تيري مورب از ديوار بيرون زده است

بويِ خون ديوانه ام كرده است

بگو، حرف بزن، اقرار كن !

هوا سرِ وحشي شدن دارد

دنيا زنِ كوتاه قامتي ست كه هَرَس شده است

بگو، حرف بزن، اقرار كن!

 

به كناره اي مجهول تبعيدم كرده اند

قلوه سنگي در آب مي افتد

و تا زيرزمين راهي نيست.

 

                             جيغ هاي زني ست...

                             جيغ هاي زني ست...

                             جيغ هاي زني ست...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آنتراكت برايِ چند دقيقه ي كوتاه :

] در اين لحظه خواننده مي تواند برايِ صرفِ قهوه چند دقيقه كتاب را ببندد [  ] اين ميان پرده صرفا جهت استراحتِ ذهنِ خواننده نوشته شده است:[

 

 

اتفاقِ يك قتل در ثانيه ي 8 ام اين متن قريبالوقوع است: چنانچه راوي شما باشيد و كسي مثلِ من قاتل نبوده است و تنها من رموزِ اين پيشگوييِ غريب را مي دانم؛آيا قتل با چاقو لذت بخش تر است يا تيغِ موكت بري؟

قتل در اتاقِ شماره ي 13 اتفاق مي افتد و رنگِ ديوارهايِ اتاق را شما معلوم كنيد: جنايتي به وقوع خواهد پيوست و كسي مثلِ من نكشته است]تازه اين ابتدايِ جنايت است و انتظارِ شما به ادامه ي اين روايتِ محتوم كمك خواهد كرد، شما جزء دومِ اين جنايت هستيد:[

دزد، قاتل و كارآگاه سه جزء يك مثلثِ نامعلوم اند و راوي به طرزِ مخفيانه اي فرار كرده است.

] از نگاهِ پليس شما كه اين متن را مي خوانيد به روايتِ اين قتل مشكوك و متهم ايد[ اين جسدي كه قطعه قطعه شده است و خونِ ريخته ي رگ هاي تو ، واقعه اي ست كه من بر وقوعِ آن حكم داده ام !شهادت مي دهم كه من تيغِ موكت بري را برداشتم وُ آن شب صرفا يك ليوان آب رويِ ميز بود. سرنخي ست نامعلوم، آن چه از اثرِ انگشتِ تو بر مويرگ هاي من باقي مانده است و چنانچه راويِ اين ماجرا شما باشيدِ قاتل فرار كرده است!

 

] شما ادامه ي اين واقعه ي محتوم خواهيد بود اگر كتاب را دوباره باز كنيد:[

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نگاتيو:

 

شبي كه قتلِ من شكل گرفت   تصادفي بيش نيست   شبي كه قتلِ من شكل گرفت  كفني رويِ پلك هام كشيده اند؛ شبي كه قتلِ من شكل گرفت  تصادفي بيش نيست    شبي كه قتلِ من شكل گرفت !

                                                 ( سايه ام را با تير مي زنند اما،

                                                   زني كه به لعنتِ خدا هم نمي ميرد:

                                                   پوستِ كفتار پوشيده ام !

 

زني در برگ هايِ چاي آينده ام را مي ديد

من كه از آينده ام مي ترسيدم

به آن زن شليك كردم.

سايه اش را با تير زدم.

( و من مثلِ دلقكي ادايِ او را برايِ شما در مي آورم ، خواهش مي كنم كمي بخنديد تا دلم خنك شود).

 

برايِ خداحافظي دير شده است

كاردهايِ تيزِ من رويِ بشقابِ تو جا مانده است

شامِ شما را رويِ ديس چيده ام

آسِ پيك،

اين برگِ آخرِ اين فال است

تك نگاريِ يك خواب

آپارتمانِ شماره ي 8

معمايي ست كه نمي خواهم فاش اش كنم

تا لحظه ي مرگِ تو 8 ثانيه فاصله داريم

به پاره يخي بدل شده ام رويِ اين اقيانوس

عقربه ها ساعتِ قتل را نشان مي دهند.

 

شبي كه قتلِ من شكل گرفت:

بّرد يا باخت ، مهم نيست!

مهم رگ هايِ من است كه پيشگويِ غريبِ اين زمين است

مهم رگ هايِ خوابِ شماست كه رويِ گردنم نصب شده است

مهم مردي ست كه با لقدهايِ من به پشت افتاده است

چند دقيقه ، چند ثانيه، چند سال، چند قرن نگهش دار

پس كجا مرده ي تو را دفن كنم؟

 

]به خاك سپردنِ اين مرده ممنوع است[

 

آه، دم و بازدمِ شما،

ترك هايي كه زيرِ خاك رگ كرده است،

عينِ بشقابِ چيني شكسته است...

آه، دم و بازدمِ من.

خطي ست مستقيم

خطي كه سر يا ته اش معلوم نيست

ساتوري از شيارهايِ هوا كه حبس اش كرده بودم

رگي برآمده از دهليزِ راستِ من

آخرين برگ را هم بازي كرده ام

خطي ست مستقيم كه رويِ شكافِ دو گونه ام جاري شده است

و قبري ست كه با دست هايِ خودم كنده ام.

 

از كفن ام بزرگ تر شده ام.

 

- بالشي كه زيرِ سرت گذاشته اي صدايِ مرا مي شنود

بندِ سومِ انگشتِ دستِ چپ ات مي داند

خاطره ام در تو ازلي ست

رويِ خطوطِ دست ات حك شده ام!

 

چيزي جز چند جرعه ي گلوگير از اين شرابِ كهنه نمانده ست

دّردي گرفته ام اما

از آن مرد خبري نيست.

 

بّرد يا باخت مهم نيست!

مهم رگ هايِ من است كه پيشگويِ غريبِ اين زمين است

مهم رگ هايِ خوابِ شماست كه رويِ گردن ام نصب شده است

مهم مردي ست كه با لقدهايِ من به پشت افتاده است

له اش كرده ام!

مردي ست كه آن ورِ جوب افتاده است

درست مثلِ زباله اي

له اش كرده ام !

 

پس كجا مرده ي تو را دفن كنم؟

 

] به خاك سپردنِ اين مرده ممنوع است[

 

( زن به گوشه اي از پنجره پناه مي برد ، بگو: نم نم ببارد/ بگو: نم نم...)

من لمسِ خاكم وّ آميزشِ باد

ليس مي كشم

             به كردارِ پوزه ي سگي

بو مي كشم...

و لاجرم حافظه ام را دور نگه مي دارم از گرگي پير كه زوزه مي كشد:

رويِ خاكِ آن كوير مي رقصيدند

ميانِ علف هايي كه بر گورم روييده بود مي رقصيدند

آن جا كه از نفس هايم بيرون زده بودي،

مي رقصيدند

به تنگ آمده بودم!

باكره ي صخره ها: باكره اي كه بر صخره ها نشسته است خودِ سنگ است.

 

برد يا باخت مهم نيست:

از سرزمينِ دندان هايم نهنگي روييده است

تا ماري عظيم كه به صدايِ ني مي رقصد

خفه اش كرده ام !

لعنتي ست كه از ريسمانِ خدا تا دهانِ من كش آمده است؛

ريگ هايي بر كناره ي دريا ماسيده است

قحطيِ دست هاي شما تمامي ندارد!

 

پس كجا مرده ي تو را دفن كنم؟

 

] به خاك سپردنِ اين مرده ممنوع است [

 

گزارش به صخره هايِ دربند:

اين صخره به ياد دارد ، كاغذي را زيرِ آن تخته سنگ خاك كرده بودم /

چند شنبه بود؟/ سردم شده بود/ دست نوشته ها را يكي يكي سوزاندم / نقر كرده ام بر آن يكي صخره / حروفِ نامم را / فالگيري ست كه هميشه از اين جا مي گذرد/ فالگيرِ شومي ست...

 

( و من مثلِ دلقكي ادايِ او را برايِ شما در مي آورم، خواهش مي كنم كمي بخنديد تا دلم خنك شود.)

 

دلقك : اما جوهرِ خودنويسم هر چه شما مي گوييد بر عكس مي نويسد/ هرچه من مي گويم ولش كن / يورتمه مي رود تا ذهنِ او / و عاشق اش مي شود.

 

و درخت ها ! با آنها يكي يكي قهرم/ آنقدر بلندند/ كه تكه ي كوچكي از آسمان را به نوبت خلوت نمي گذارند/ درختانِ سليطه !/ به من دايره اي قرض بدهيد!

من نذري داشتم كه يادم رفت ادا كنم، چه بود؟!... شما بگوييد

از پايِ امامزاده تا پايِ اين صخره پياده آمده ام

تا به گوشِ هوا پچ پچه كنم...

 

 

آن طرف تر/ آن درخت / چاهارشنبه اي را به ياد مي آورد/من زيرِ آن شعري دفن كردم / و پايينِ شعر نوشتم : هر كس اين دست نوشته را پيدا كند، پنج روز بعد مي ميرد، اگر ميخواهيد مادرتان نميرد، كبوتري را سر ببريد ، اگر مي خواهيد فرزندتان نميرد ، كودكِ رو به مرگي را بياوريد اين جا، سر ببريد و خونش را بريزيد پايِ اين درخت...

 

و غروب شد. ( شامِ غريبان : حالا يكي يكي چراغ ها را روشن كنيد، فانوس برداريد...)

 

اي كوه ، تو چيزي بگو

اگر من دروغ مي گويم ، تو چيزي بگو...

 

تدفينِ چند خاطره ي زشت

و سرنوشتي زيادي

اضافه بر اين من ديگر به سنگ بدل شده ام

چيزي از شما نمي خواهم

سرگذشتي تلخ

قبري به اندازه ي قلبِِ من

و درخت هايي كه اَمُن يّجيب مي خوانند...

 

-        اسكلتِ يخ زده ي صبح را جمع مي كنيد؟

چيزي به جز دست و پا زدنِ يك خواب نبود؟

حتا خوني كه ديده بودي باطلش مي كرد؟

 

يا كفش هايم در آن خواب گم شده است يا اين كفش هاي كهنه ديگر كوچك اند.

 

برد يا باخت مهم نيست:

مهم رگ هاي من است كه پيشگويِ غريبِ اين زمين است

حالا ديگر مويرگ هايِ اين خاك را هم مكيده ام

سايه ام را با تير مي زنند اما

زني كه به لعنتِ خدا هم نمي ميرد؛

شبي كه قتلِ من شكل گرفت،

تصادفي بيش نيست!

درست زده ام وسطِ خال

اثرِ انگشتي از من رويِ ديوارهاي شماست

پس كجا مرده اش را دفن كنم؟

شبي كه قتلِ من شكل گرفت،

تصادفي بيش نيست!

شبي كه قتلِّ من شكل گرفت،

كفني رويِ پلك هام كشيده اند؛

شبي كه قتلِ من شكل گرفت

تصادفي بيش نيست

شبي كه قتلِ من شكل گرفت!

خانم ايكس:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خانم ايكس:اين كاردِ دو دم است كه از هر سو مي بُرَد

رويِ اعصابِ شما خطي صاف مي كشد

چنگالِ مضاعفي ست اين جا؛

قطره قطره رويِ سينك مي چكد.

يكي از كاردها را بيرون كشيده ام ،

آن خاطره هنوز لحظه به لحظه در رگ ام مي دود

كسي كه سرشتِ عصب هايِ تو را بر ملا كرد

با شليكِ مضاعفي تويِ گوش هايِ تو خواباند؛

من بودم!

بريده ام وّ چاقويي مردمكِ چشمِِ راست ام را نشانه رفته است!

قتل در اين خيابان اتفاق مي افتد

تنها در اين خيابان است كه قتل اتفاق مي افتد

يكي از كاردها را من برداشته ام

و عصب هاي شما را يدك مي كشم

چه لذتي داشت اين قتل!

حالا كه قطعه قطعه اش كرده ام ،

هويت اش نا معلوم است!

-        آن شب آيا دو ليوان رويِ ميز بود ؟

انگشت نگاريِ يك دست كفايت نمي كند

اين شام به آخر رسيده است!

-        روبرويم ديگر كسي نيست؛

اين صدايِ فنجانهايي ست كه به هم مي خورد

چقدر صدايِ اين زنگ ها طولاني ست!

]قسمتي از اين سطر را حذف كرده اند و راوي از اين اتفاقِ محتوم سر در گم است،رويِ جا پاهايش برف باريده است و راوي از اين اتفاقِ محتوم سر در گم است، رويِ جاپاهايش برف باريده است و اثرِ انگشت اش را دزديده اند : چاره اش در خانه ي جدولي بود/ جدول اشتباه طرح شده بود،قسمتي از اين سطر را حذف كرده اند و اين ديگر كليدِ معما نيست... اما برايِ يك فنجان قهوه هنوز وقت هست ...[

ببين اين شعر را كوتاه كرده اند

                             كوتاهتر...

مي گويند: بازي تمام است

                        و شليك مي كنند.

 

از سايه اش جدا شده است

و برايِ مردن وقت تمام  شده است!

آن دايره روز به روز تنگ تر مي شود،

ثانيه شمارِ ساعت را به خاطر بسپار!

 

من كه حرفِ آخر را گفته ام :

و فردا جسدي ست كه مي پوسد.

               ]اين آخرين سطرِ روايتي ست كه پاك، گم، محو و نابود شده بود.[

        

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اثر انگشت:

 

گفتي : حيف

تو سندِ قتلِ مني !

 

گفتم:دورشته از مويش را به من سپرده است

اين زني كه خوابهايِ قاتلِ سند را مي بيند

همين كه تو خواب نيستي و مي بيني من كورم

بسم نيست؟

 

برايِ خودكشي زود نيست؟

در اين جنايت تو هم دخيل بوده اي؟

بگو اثرِ انگشتِ من كافي ست.

 

پيراهنِ من خوني ست.

 

و من كه از ترس پيراهني از سياه پوشيده ام

و تو كه آرام آرام مي گريزي از شعرِ امشبِ من

خداحافظ!

 

همين كه خواب نيستي وّ مي بيني من كورم

كافي ست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زني در برگ هاي چاي آينده ام را مي ديد ، من كه از آينده ام مي ترسيدم به آن زن شليك كردم:

 

زني در برگ هاي چاي آينده ام را مي ديد

مردي درست روبرويِ ماه خودكشي مي كرد

ماه گرفتگي اش دامنِ نوزاد را گرفت

تا ابد ادامه دارد.

 

سايه ات را با تير زدم .

 

مّرد

دو چشم داشتي كه جا انداختي

روسري ات را همراهِ آن كلاغ جا گذاشتي

قهوه نمي خوري؟

 

من كه از آينده ام مي ترسيدم،

به آن زن شليك كردم

سايه اش را با تير زدم.

 

مّرد .

 

بر زمين چند سكه باقي مانده

به گدا بدهي.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ديوارهاي لابيرنت :

 

 

                        حرف آخر  : به شهادتِ بادها

                                               سه برگِ سوخته لازم بود

                                               امشب زيباترينِ شعرِ جهان را مي گويم

                                               برگ هاِ ي سوخته گواهي مي دهند.

 

الف

رگم را نمي زنيد؟

نشسته بودم تنگ رويِ ايوانِ خانه اي كه فرش اش كرده اي

درياهايِ جهان خداحافظي مي كردند

در نينوا

دختري فنيقي

جگرش را مي دريد...

 

اين خواب هاي اشرافي

دامنِ بلندِ زني را دزديده اند...

                 ( نورِ صحنه كافي نيست!...)

از ستمي كه به كوه كردند

              زبان بسته اي جان مي كند

                  دامنِ بلندِ زني را دزديده اند!

 

ب

 

بر سايه هايِ صرعيِ آن شب عكسِ زني حك شده بود وّ تو نمي دانستي

فالِ ترا مي گرفت آن زن وّ تو نمي دانستي

عاشقِ برگِ چاي بود وّ ساعتِ زنگي

                                       تو نمي دانستي

دنيا جواب ندارد!

                    ( نورِ صحنه كافي نيست!...)

 

جيم

 

با چرخشي كه به دامنش دادم

رقاصه هاي جهان از من كينه گرفتند

به قشنگيِ من كه نمي رقصيد

عروسكي در دستِ من است

كه به هر سو مي چرخانمش

ناشي تر از من كه نيستي؟

مي تواني كف بزني.

 

تويِ سايه گم شده ام

تو خوابِ لابيرنت مي بيني؟

 

دال

 

نشسته ام تنگ در مجرايِ هوا

بدونِ تو نفس مي كشم.

 

ياء

 

ديوارهاي لابيرنت:

خداحافظ آخرين سايه اي كه داشتم

رويِ ابديتِ گيجي كه پرتم مي كرد

نقش زني مرده است ، آخرتِ خوابت

قيامتِ موهام بيداد مي كند.

 

سين

 

چه طور بر ملا كنم؟

با خاطراتي كه از من دزديده اي چه مي كني؟

مومي كه در كفِ سكويي سخت به پاهايم چسبيد

چه طور بر ملا كنم؟

 

الف

 

وقتِ شام بود

( ستاره ها بشكن مي زدند و ماه با كيكي مسموم تولدم را تبريك مي گفت...

اتاقِ خانه ي ما نفس تنگي داشت...)

-        باشد برايِ بعد!

 

لام

 

آن جا آنقدر كف مي زني كه من پنج ساله مي شوم

آن جا آن قدر جيغ مي زني كه پنجره هايِ خانه ام صرع مي گيرند

آن جا آن قدر...

بس كن !

من به اندازه ي يك لوزي حقيرم

باور نمي كني؟

 

ميم

 

از ساعتت بپرس كه هميشه خواب است

ساعتي كه تو كوك كردي ، جهان را خواب كرده.

 

 

واو

 

من كوچكتر از آنم كه با اين ها يكي به دو كنم

نبضِ رگِ جهان را كش رفته ام

تو فراموشم كن.

 

ه

 

اين جا زني ست كه به تو وّ تمامِ جهان قهقهه مي زند

و با هنده ي جگر خوار نسبتِ مشتركي دارد.

شركِ تمامِ جهان رويِ موهاي من

چه طور رگِ گردنت را بشكافم؟

چه طور رگِ گردني را كه رج به رج بوسيدم وّ بافتم، حالا بشكافم؟

 

ي

 

نشسته ام تنگ در مجرايِ هوا

نفس مي كشم بدون تو.

 

كنارِ تو زني خوابيده است كه با درياهايِ من خداحافظي مي كند

بادبانها را بكش

دامنِ سياهِ بلندش

دامنِ سياهِ بلندم

مست كرده اند درياهايِ جهان- عربده مي كشند

                       قهقهه مي زند زني در قايقِ كوچكي – اينجا.

بادبانها را بكش

آن روز كه رويِ بسترِ من غلت مي خوردي

سنگيني اش نسل در نسل تويِ گوش هام زنگ مي زد

قلبم را پاره مي كند رو به مستطيلي كه جهان را دو قسمت كرد

قسمتِ بزرگتر را دزديدي.

 

پرده ها را بكش و فوت كن به آسمان كه سقفش كوتاه است

ارابه هاي مرگ روي قبرهايِ ما مي نويسند : اين ها عاشق بودند ، سقفِ آسمان كوتاه بود.

كه خواب هايم را خوب به ديوار ميخكوب كردي

كه آه از نهادِ زني در فنيقيه برخاست

خرابه هاي بُعلبُك تويِ چشم هايم آتش مي گيرد

تو داوود شده بودي ، من شولَميت .

 

كبوترهاي مرده ، مرده ، مرده ، مرده ...مر....ده .....ده

قبرِ كوچكي كنده اند اين جا كه كودكي را جاي مي دهد،كودكِ من و توست كه قبرش كرده اند، عينِ قبرِ بچه سنگين مي شود قلب هايِ ما، از جا كنده مي شوي و مي افتي رويِ زمين، سنگيني اش نسل در نسل تويِ گوشهايم بود، كنارِ درخت هاي دربند قبرش را كنده بودم، قلبم را پهن كردم و آسمان هاشور خورد، ما نقش برجسته ي اين خوابيم ، فرزندِ ابراهيم را قرباني كرديد ، من هاجرِ بي كودك بودم.

 

پرده ها را بكش ، اين ها خواب هاي خيالي ست ، واقعيت را اين پائين نوشته ام:

كنارِ تو زني خوابيده است كه من بادبانِ اين دريا را برايِ ابد به زور كشيده ام.

خداحافظ!

 

                           ( اين آخرِ نمايش است

                            خوب بازي كردي ، اما

                            افلياي مرده در آب

                            اين آخرِ نمايش است

                            چرا صدايِ تو آنقدر آرام است كه به تماشاگران نمي رسد

                            و حركاتِ دست هايم يخ بسته اند بر صحنه اي تاريك

                            به انگشت هايِ منجمدم نگاه كنيد...

 

                             افسوس

                             نورِ صحنه كافي نيست!...)

 



نظر خوانندگان: 17 نظر