"بحر الابيضم من ... بحرالابيض .. كه به باد بپيچد به دامنم ... بحرالابيضم من .. بحرالابيض!"
به كجاي اين سرزمين دلبسته اي ، صفورا؟ اين شهر كه تمام سوخته است!
ايستاده بود و دامنش پهناي بحرالابيض را پوشانده بود، به كدام سمت بروم ؟به كدام سو ؟ اينجا آبي ست به وسعت زمين تا چشم كار مي كند گوش تا گوش و من قطب نماي اين دريايم ... هر سو به جانبي از جهان نهاده است كه از قلب من امتداد مي يافت.. . اينجا بحر الابيض است.
كه بادها بپيچند به گوشه هاي دامنم تا به سمتي از بحرالابيض سفر كنم ، آنسوها كه گل حمراء روييده است، گورستاني ست كه انسابم را به خاك سپرده اند ، آنجا گورستان خاوران است ،گل حمراء روييده است آنجا...
اين شهر كه تمام سوخته است ، خورشيد از مغرب طلوع كرده است و دامنم را به جاذبه اش كشانده است . اينجا باد مي آيد و گونه هاي من خيس است ... كنار پايم ماري بر زمين ليس مي كشد كه من او را رام كرده ام و به پاهايم پيچيده است .
جسم كوچكم را ديده بودم كه بر آب ها شناور بود ... من غريق جهان بودم و آبها غريق من !... به جمشيد گفتم : " من جام جمم " و موهايم تمام جسمش را فرا گرفت ... او زير اين خاك خسبيده است و با انسابم كه در خاوران اند مرتبط است.
ارواح را نمي گويم ! ... زنده اند ... دستهايشان از خاك بيرون زده بود.
دريارا من گريه كرده ام؟ من بافته ام دريا را ؟ جسمم را تنيده ام در آبها ؟ معشوق جهانم ! آبها در من اند ...
به كدام سو سفر كنم؟
به دامنم بپيچ دريا ! به هفت سفر ، كشتيبان خواب تواست آن مرد كه بر گوشه هاي درياست :
" بحر الابيضم من ... بحرالابيض ..... بحرالابيضم من .. بحرالابيض!"
اينجا بحر الابيض است وتا اورشليم چيزي نمانده است ... آن باد گويي از يمگانم مي آمد ... از خاوران .... و خراسان كه صحراي قيامتم بود.
"بحرالابيضم من برادر.... تو چرا اسير شدي ؟ ... آن رودخانه كه آب نداشت ؟ ... به گمانم فرات بود كه ترا تشنه گذاشت..."
و من شاهدخت آينه ها بودم در باغ چاي كه عطرش مستم كرده بود ... ياس ها بر ديوارها رسته بودند و گل هاي زعفران تمامي نداشت .... اين باغ.... باغ .... باغ!
من پري دخت آن آينه بودم.
و...اي باغ ... باغ ... باغ .... آن شهر هزار بادگير داشت اما سوخته بود ....." برادر ،كوه را من كندم تو چه كردي؟"
و
معشوقم كه آب بود.
به كجاي اين سرزمين دلبسته اي ، صفورا؟ اين شهر كه تمام سوخته است!....