آرزويي كه در بشقاب جا نمي شد
خرسي عظيم تا لبه هاي آن قطبِ زمستاني
بلعيده بودش
تا لبه هايِ زميني كه قدم نمي رسيد ببينم
بُرده بودي ش.
من آرزويي ندارم!
پشتِ پنجره
موهايِ دختر بچه اي هرز مي رود .
گفتم آرزويي ندارم.
( برايِ عاشقانه اي بر آب فضايي تعبيه كنيد كه در صفحه ي كاغذ نگنجد ، بر اين صفحه ي ترازو حرفِ اضافي زياد گذاشته اند ، ستونِ فقراتم از آن شب تا حالا تير مي كشد ، تو اين خيابان را از بري ، بر كالبدِ چه كسي تير مي كشي؟....)
امشب تو مسيحِ خانه ي مني !
آرزويي كه فقط در بشقاب جا مي شد .
بگو بيخود اين همه راه نرود
رگ هايم كفافِ خوشبختي ندارند
از سقفِ كور چكه كرد
جويده بودي ش تو
و خواهرت تا خانه بدرقه ام مي كرد.
امشب سرنوشتِ دنيا را بر چرخشِ دو بي بيِ زشت عوض مي كني
امشب، تويِ آن پنجره
موهايِ دختر
كلاژِ آرزوها
و شامِ آخر بدونِ چنگال است .
دنيا كوچكتر از آن است كه ورق پاره اي را تحويل بگيرد .
بيخود زحمت مي كشيد
قمارم را تكه پاره مي كنيد
به شما گفته بودم :
آرزويي ندارم !
از مجموعه ي " براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ..."