شناسنامه ي برفي به درازاي يك روزِ باراني زيرِ طاقيِ يك فروشگاه در خيابانِ مقصودبيك
دست خوش!
اجازه بدهيد بيشتر از اين توضيح بدهم
همين كه مايعي شبيه به آب از انگشتِ اشاره ام جاري مي شود تمام مي شوم
در غيابِ من آسمان خاكستري ست
و ابرها مجروح.
بالشي دوخته است مادرم
برايِ خواب شماها.
Okay?
ملافه ي عفوني
مايعي را به خواب هايم تزريق كرده است و از رگم بالا مي گيرد تا سنگينيِ يك گوني درست به اندازه ي يك طرفِ قلبم
بَه؟
امروز چند شنبه بود خانم ايكس؟
از مجموعه ي " براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ..."