آسمان روزي را امضاء كرد
و خونِ آنروز به زمين ريخته شد
مردم هجوم بردند به اين خون
از پنجره بيرونش كرده بودند
و مطرود بود.
از مربعي مطرود
چشم ها به آسمان خيره شد
و كسي نمي دانست.
و خون ريزيِ جوهري ات بر سرزمينِ من كه سياهپوش مي شود !
ما فقط زمان را كم داشتيم در لحظه اي كوچك كه فوران مي كرد
و هي ريز مي شد ، ريز....
كه آنها دست بردند به زمان
و به دست هايش از پشت دستبند زدند .
دخترِ شياد
كه دست برده اي به زمان
به جمعه اي كه مريض بود وُ سرگيجه مي رفت
لكه كرده بود رويِ دفترم
وسرفه هاش آسمان را خاكستري مي كرد.
به آينه هاي قدي مراجعه كردند مردمِ اين سرزمين
چاره نداشت.
از مجموعه ي " براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ..."