الف
قسم به اسباني كه نفس هاشان به شماره افتاده
والعاديات ضبحا
آخرين جيره ام را پس داده ام .
لام
آبِ حياتمان را ريخته اند بر دجله
و اين دو طفلانِ مسلم، كودكانِ آواره ي من اند
من زينبِ بلاكشم؟
يا در گوشه اي از گليمِ جهان
به خواب رفته ام .
ميم
دو رگه بود
از روزي كه به دنيا آمد دو رگه بود...
سين
من كه بر خانه ام برف مي بارد ، هميشه
به گمانم
سوالي از شما داشتم...
نون
چند شب مهمانِ خدا باشم ؟
من بر اين در نوشتم
آنها بر درِ ديگري مي نويسند
مهرو موم مي كنند
و خانه ي خدا تعطيل است.
واو
شما قبلا نامِ مرا شنيده بوديد؟
به گمانم
چشمانِ درشتي داشتيد...
ه
برگي از برگي تكان نخواهد خورد
و جهان اتفاقي ست كه نمي افتد.
ي
من حافظه ام را پاك كرده ام از شما
شما بازي در نياوريد
كار تمام است.
و
سرانجام....
رحِمِ مرده ي اين زن به تمامِ كودكانِ جهان حسادت مي كند.
از مجموعه ي " براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ...."