دنيا را شسته ام اما چروك شده است
كفن كرده ام ات اما در كفن هم نفس مي كشي
آنچه رويِ سيني گذاشته اي برايم زياد است
اين منم كه به گل نشسته ام
زيرِ آن جسمِ موعود
زني گريه مي كند.
كمر بسته ام به كوچه اي پتياره بيندازمش
تف!
پامالِ تمامِ لحظه هايي ست كه برايم زياد است
تف!
گوش خوابانده ام كه از زندگي ام رخت بر بسته اي
تف!
بريده ام وُ هنوز آن سگِ پتياره دنبالم مي آيد
تف!
هر چه داشتم از رويِ سفره ام برداشتيد
بعله ، همين است كه راضي شديد.
وقاحتِ سگي پتياره ست
رويِ موهايِ زني كه ديروز ميزبان عشق بود.
از مجموعه ي " براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ...."