نابينا بوديد
دست تان را گرفتم و به دنج ترين گوشه ي شهر بردم
نفهميديد
شما كور بوديد
يقينا چشم نداشتيد ببينيد.
زيرِ قرمزيِ موعود
گاوِ من از درد مي زائيد
شما كور بوديد
سگ شما را بو نمي كرد
من بو كردم !
ماتم برده بود
گاو بودم وُِ اين آسمانِ لال راهنمايي ام نمي كرد
انگشتِ اشاره ي مادرم را بريده بودند
و شما نمي دانستيد به لبم رسيده است
خبر نداشتيد عينِ پنير پكيده ام
خانه به دوشِ كوريِ شما هستم
بيچاره ام كرده ايد به خدا
و زيرِ طاقيِ شما زائيده ام!
از مجموعه ي " براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام... "