روی پاهايم خواب رفته ای ؟
سنگينی ات را سقط کرده ام ؟
من رخت چرک های تو را می شورم؟
نه
درنگ می کنی چند ثانيه بر دو پلکم.
از جنس همين گرافيت
مردی هرز در اعماق اين دايره روئيده بود
از جنس همين مدادی که
حلقه های مدور مغزم را رسم می کند...
بگو قطع اش می کنند يا نه؟
با من سرِ جنگ دارد
صفحه ی مدور اين ساعت …
اولين کلنگ را که به اين دیوار زد؟
حتا به صفر هم نرسيده ام
خبر مرگش را با گريز از مرکز يکی می دانم
و ميان انگشت دست او و اين مداد فرقی نمی گذارم
گرافيت با حلقه های ذهن من برابر است
و هر دو چشم او يکی ست.
اين جا نيرویِِ جاذبه کمتر است.
برگرفته از مجموعه ي " براي ادامه ي اين ماجرايِ پليسي قهوه اي دم كرده ام ..."